X
تبلیغات
وقتی دلتنگ شدی بیا اینجا
خونه | آرشیو | پست برقی
.......
تو میدونی نفس گیره

هوای بی تو بودن سخت دلگیره

تو میدونی تو خیلی وقته میدونی

نمی فهمی چه بی اندازه بی رحمی

--------------

شعر از حسین صفا

با صدای محسن چاوشی

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در پنجشنبه بیستم مهر 1391 و ساعت 12:46 | 
فروغ فرخزاد
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته

فروغ فرخزاد

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 و ساعت 13:40 | 
 
خدايا...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
 
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟
پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟
 
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ...؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ . . .؟
 
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟
 
جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ! ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻼً ؟؟
|+| خط خطي شده توسط م-تنها در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 17:14 | 
خدا....
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

تا آمدن با تو خدا حافظی کنم

بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

 

 م.تنها

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 و ساعت 12:42 | 
هوا را از من بگير اما خنده ات را نه!!!

تو را بانو ناميدم ام

بسيارند از تو بلندتر-بلندتر

بسيارند از تو زلال تر - زلال تر

بسيارنداز تو زيباتر- زيباتر

 

اما بانو تويي!!!

پابلو نرودا

 

سلام حتما به این دوستم سر بزنید من و صحنه

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:34 | 
dr

دکتر عزیز دلم برات تنگ شد

دلم گرفت برای نبودنت

کاش که در نیایشت برای این لحظه دلتنگی دعایی می کردی

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 21:6 | 
سلام........خداحافظ

چیه تازه اگر یافتید به این دو اضافه کنید تا ...

...

...

آینده خوبی براتون آرزو میکنم

این وبلاگ به دلیل بدهی زمانی تا اطلاع ثانوی تعطیل است

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 15:20 | 
سلام
خيلي وقته اينجا نيومدم دل پري براي نوشتن دارم
بازم ممنونم از دوستهاي گل بابت لطفشون
چيزي كه چند ماهي هست تمام فكر و زندگيه غير دنيوي من رو مشغول كرده
اينه كه بتونم نمايشنامه اي كه از دل اشعار زنده ياد حسين پناهي بيرون اومده رو اجرا ببرم
حسي آشنا و قشنگ نسبت به اين شعر ها منو به خودش مبتلا كرده
كمي از اين اشعار رو كمي عاشقانه بخون شايد تو رو هم مبتلا كرد:

ميزي براي كار
كاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
اين بود زندگي!؟
...............................
ديوونه کيه ؟
عاقل کيه ؟
جونور کامل کيه ؟
واسطه نيار به عزتت خمارم
حوصله هيچ کسي رو ندارم
کفر نمي گم سئوال دارم
يک تريلي محال دارم
تازه داره حاليم ميشه چيکارم
مي چرخم و مي چرخونم سيّارم
تازه ديدم حرف حسابت منم
طلاي نابت منم
تازه ديدم که دل دارم بستمش !
"راه" ديدم نرفته بود "رفتمش "
"جوانه" نشکفته را "رستمش "
"ويروس" که بود حاليش نبود "هستمش"
جواب زنده بودنم مرگ نيود ! جون شما بود ؟
مردن من مردن يک برگ نبود ! تو رو خدا بود
اون همه افسانه رو افسون ولش !!
اين دل پر خون ولش !
دلهره گم کردن " گدار" مارون ولش !
تماشاي پرنده ها بالاي " کارون" ولش؟
خيابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش
ديوونه کيه ؟
عاقل کيه ؟
جونوور کامل کيه
گفتي بيا زندگي خيلي زيباست ! دويدم !!
چشم فرستادي برام
تا ببينم
که ديدم
پرسيدم اين آتش بازي تو آسمون معناش چيه ؟
کنار اين جوي روون نعناش چيه ؟
اين همه راز
اين همه رمز
اين همه سرو اسرار معماست ؟
آوردي حيرونم کني که چي بشه ؟ نه والله !
مات و پريشونم کني که چي بشه ؟ نه بالله !
پريشونت نبودم ؟!
من
حيرونت نبودم ؟!
تازه داشتم مي فهميدم که فهم من چقدر کمه !
"اتم " تو دنياي خودش حريف صدتا رستمه !
گفتي ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجير مي خواد دنيا بياد آهن و فسفرش کمه !
چشماي من آهن انجير شدن !
حلقه اي از حلقه ي زنجير شدن !
عمو زنجير باف زنجير تو بنازم
چشم من و انجير تو بنازم !
ديوونه کيه
عاقل کيه
جونور کامل کيه ؟!

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 18:16 | 
۲۱ گرم
حرف براي گفتن زياد دارم چند ماهي هست كه تو نت نيومدم
 دليلشو بيخيال ولي دلم براي تمام اون گلهايي كه
منو فراموش نكردن تنگ شده بود بايد بگم ممنونم با معرفتها
خيلي عقب موندم (گرچه باز هم شايد مدتي نباشم)
تولدم گذشت (تنها روزي كه دلم واسه خودم تنگ ميشه)
رسول ملاقلي پور از بين ما رفت خدا روحش رو شاد كنه
عيد نوروز اومد و رفت و باز احساس گزنده پير شدن
حرف زياده براي گفتن ولي با ديالوگهاي سكانس
 پاياني فيلم 21 گرم اين پست رو به پايان ميبرم
باز هم ممنون از لطف دوستان عزيز



مگه چندبار به دنيا مي آيم؟
مگه چندبار از دنيا مي ريم؟
مگه در كل چقدر زمان داريم؟
مگه در كل چقدر  واسه صحبت كردن داريم؟
مگه در كل چند تا دوست داريم؟
مگه چقدر اونا رو دوست داريم؟
مگه سهم ما از اين دنيا چقدر؟
مگه ما كي هستيم؟
مي گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن آدم كم مي شه!!!
تو اين 21 گرم چيه مگه؟ چي از ما كم مي شه؟ اين 21 گرم چقدر ارزش داره؟
۲۱ گرم وزن يه سكه 5 سنتيه!!! يه تيكه شكلات!!!
تو اين 21 گرم چيا هست كه زندگيه آدما بهش وابستست؟!!!
با اين اوصاف چرا بايد لباس يه گوسفند رو بپوشيم و از پشت به هم خنجر بزنيم؟

فقط به خاطر راحت طلبي؟ به خاطر داشتن يه زندگيه مرفه؟!!

                   

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 17:45 | 

من تمنا كردم كه تو با من باشي

تو به من گفتي : 

                    هرگز  هرگز!!!
                                         پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه اين هرگز كشت!!!


در حال اینکه دارم مینویسم آهنگی از مرحوم ویگن رو گوش میدم که فوق العاده است

یه تیکه از شعرش رو بخون :

چه بگويم بامن اي دل چه ها كردي
تو مرا با عشق او آشنا كردي
پس از اين زاري نكن
هوس ياري نكن
تو اي ناكام ...دل ديوانه
با غم ديرينه ام
به مزار سينه ام
بخواب آرام ...دل ديوانه

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:33 | 

صحبت گل سرخ از باران و
صحبت باران از گل سرخ است،
اما هي باد مي‌آيد،
آمدن، وزيدن، و افعال ساده‌ئي ديگر.
با اين همه، وقتي که وزيدنِ باد ... هي بي‌جهت است،
يعني چه!؟ هي علامتِ حيرت! هي علامت پرسش؟


گل سرخ، پياده‌ئي مغموم است
گوشه‌ي يک پارک قديمي شايد
خواب دامنه‌ئي دور از دست را مي‌بيند.
پس چرا پي ستاره در پياله‌ي آب مي‌گردي گلم!؟
يک امشب نخواب و بر بام باد برآ،
سينه‌ريز ستارگانِ باکره را به نرخ يک آواز ساده خواهي خريد.


فکر مي‌کني من بي‌جهت به اين زبانِ هفت ساله رسيده‌ام!؟
نه به جان نسيما، نه!
بخاطر همه‌ي آن خوابهامان در نيمه‌راهِ بيم و باور است که چانه مي‌زنم
باد که بيايد، باران که بيايد
تو بايد به عمد از ميان آوازهاي کودکان بگذري
چترت را کنار ايستگاهي در مه فراموش کن
خيس و خسته به خانه بيا
نمي‌خواهي شاعر باشي، باران باش!
همين براي هفت‌پشتِ روئيدنِ گل کافي است،
چه سرخ، چه سبز و چه غنچه!

سید علی صالحی 

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 23:11 | 

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم


اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم


 


هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام


مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام


 


تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی


من شکست داده راخودت برنده مي کنی


 


نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم


بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم


 


رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها


هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها


 


صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی


به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

 

این شعر زیبا ازامیر ارجینی عزیز با صدای محسن چاووشی

لینک آهنگ 

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 2:34 | 
سلام دوستان عزيز
اينبار با يه سوال و يه مساله مهم آپ كردم ببينيد :
در دنياي فلسفه امروزي در بحث ارتباط خداوند با انسان چند نظريه بوجود امده
ببينيد اين نظريه ها چيست :
1-خداوند انسان را خلق كرد و رها كرد در زمين و هيچ دخالتي در زندگي او ندارد
2-خداوند انسان را خلق كرد و در حال حاضراز دور بر آن نظارت دارد و دخالتي در كارهاي او ندارد
3-خداوند انسان را خلق كرد ودربعضي از امور بر آنها نظارت دارد
4-خداوند انسان را خلق كرد وكامل بر آنها نظارت دارد و همه چيز را در كنترل خود دارد
نظر تو چيه؟

در مورد اون سي دي كه از زهرا مير ابراهيمي در دست دوستان ميچرخه بايد بگم
اين اوج رذالت و نامرديه چرا خودتونو جاي اون نميذاريد؟
فكر كن زندگيت يه شبه توسط ديگران نابود بشه ! نه خداييش بهش جدي فكر كن
بهر حال ديدن خلوت ديگران در هر شرايطي جرم و گناه محسوب ميشه
اهل گذاشتن لينكه اهنگ نيستم ولي اينو دانلود كنيد تا شايد....!
 اون سی دی رو بشکن از اين سایت

م.تنها

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 22:34 | 
                                  تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم

                                     تعجب نکن که چرا گريه نميکنم

                             بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

                                                                 اما 

                          براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

راست راستي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 23:19 | 
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
دیز آمدی ری را ... باد آمد و رویا ها را با خود برد

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!!!!
|+| خط خطي شده توسط م-تنها در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 0:55 | 
سلام پاییز....
باز اومدی؟ باز دوباره شروع شد؟ با اون غروبهای زیبات!!!!!

پاییز زیبا بیا که باز هم خوش اومدی 

دل آدم یه جور خوب میگیره وقتی پاییز شروع میشه

 

 

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 0:29 | 
من مي ترسم پس هستم
من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم !
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم !
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم !
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولي از آئينه مي ترسم !
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم !
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
 
من مي ترسم پس هستم

 

شعر از حسین پناهی

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 13:26 | 
آري ... گلم ... دلم
من ؟ من ياد گرفتم چه جوري شبها از روياهام يه خدا بسازم
و دعاش كنم كه عظمتتو جلا
امشبم گذشتو كسي ما رو نكشت!!
.
.
.
آري ...  گلم ... دلم ... حرمت نگه دار
 كه اين اشكها خون بهاي عمر رفته من است
سر گذشت كسي كه هيچ كس نبود
و هميشه گريه مي كرد
بي مجال انديشه به بغض هاي خود
...
تا كي مرا گريه كند؟
تا كي؟
و بكدام مرام بميرد؟
آري گلم دلم....
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بيانديش كه
براي تو طلوع ميكند
با سلام و عطر آويشن

يادت شاد

                              سكوت مي كنم و ديگر هيچ....

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 18:47 | 
سلام
ميخواستم چيزي بنويسم اما فعلا حوصله اش نيست
همه چيز تکراري شده حرف نو همون حرف تکراريه
 يه شعرو يه مطلب زيبا ميذارم براتون بعدا مفصل سفره دل باز ميکنم
هنوز وقت هست!!!!!!!!


بچه ها کاغذ برداريد و
بنويسيد که کبوتر زيباست
بنويسيد که کلاغ بي نهايت زشت است!
بنويسيد که دارا* خوب است
بنويسيد دارا بدون عروسک هم مي تواند باشد!
بنويسيد که دارا فردا قهرمان ميزايد
تا شب جمعه آينده مشقتان اين باشد
که
پدر دندان دارد اما
نان ندارد بخورد!!

*:(دارا همون مايه دار خودمون ميشه!!)

ميون چند تا اطاقک سوت و کور خسته و خاموش
يه نفر نشسته تنها انگاري شده فراموش
دو تا چشم بارونه نم نم ميزنه بروي گونه
چقدر اين دل غصه داره آخ فقط خدا ميدونه
لحظه ها آسه و آسه دست غم پاشونو بسته
صداي خرده جواهر يه نفر دلش شکسته
...
...
...
از توي همون اطاقک قاصدک خبر مياره
يه نفر داره ميميره تنها اين چه روزگاره
کي دلش اين همه سنگه که اونو گذاشته رفته
خيلي ساله خيلي وقته نه يکي دو روز و هفته
مگه رفته از تو يادش تنها همدمش تو بودي
کوه پر صبر و صميمي واسه گريه هاش تو بودي
توي اين روزا عزيزم منتظر باش بر مي گرده
کوره داغ جدايي ديگه خاموش و سرده
باز مياد پيشت گلِ تو سر بزير و پر خجالت
اما انقدر تو بزرگي نداري حتي شکايت!

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 18:15 | 
حسين دردشتي
 و رفت تا لب هيچ
 و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
 كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
 براي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم 

 
نمي دونم براش چي بنويسم
چند روز دارم فكر مي كنم كه چي بنويسم كه در شان اون باشه
اما غافل از اينكه هوش و حواس ما رو هم با خودش برده
نمي دونيد چقدر سخته يكي از بهترين دوستاتو از دست بدي و
با گريه ودل گرفته بنويسي  كه :

        حسين دردشتي هم رفت


توي صفحهِ ي غريب زندگي همه مون در نقش يك بازيگريم
با هميم تو بازيهاي روزگار از درون هم ولي بي خبريم
همه مون پشت نقاب صورتك هميشه از صبح تا شب قايم مي شيم
واسه پنهون كردن گريه هامون روي قلب و روحمون خط مي كشيم
بهتر به قلبامون دروغ نگيم زندگي هر طور كه باشه مي گذره
منو تو مسافريم تواين روزا مث خورشيد تو نگاه پنجره
توي پشت صحنه دنياي ما خوبي و بدي مي مونه يادگار
زندگي براي ما يه خاطره ست از تموم قصه هاي روزگار


در ضمن فكر نكن كه منو جو گرفته و چون دوستمه خواستم كه
چيزي براش بنويسم ...نه ....بايد بگم كه ايشون استاد خطاطي
شاعر  نويسنده وكارگردان سينماي مستند - تلویزیون و تیاتر بودند در ضمن
ايشون شيميايي جنگ بودند وتا آخرين لحظه هم نمي دونست كه چه .....

حسين دردشتي   اينو بدون كه هميشه بزرگي !

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 21:38 | 
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز....
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز....
جمله بالا پوزخند عجیبی داره !!!!
این بار به جاي شاملو : صالحي داريم
حس اين بيشتر بود
حالا.....
 
آه ... مورچه‌ها
مورچه‌هاي غمگينِ من!
چقدر عکس، آشغال، کلمه، حرف
چقدر چَرت و پَرتِ دُرُست
دشنام‌هاي دلنشين
دو روييِ بي ريا
روزنامه‌هاي صبح
روزنامه‌هاي عصر
چه عناوينِ آبرومندي
چه خبرهاي خالصي
چه آرامشي دارد اين قيلوله
قيلوله‌ي خُمار
در سايه‌سارِ چتري از عقرب، عقربِ کور.
همه چيز عالي، دُرُست، بي‌نظير و مزخرف است،
اين وسط
فالگيرهايِ ناکسِ خوشْ‌خيال هم
فقط اميد مي‌فروشند
بخت، باران، سفر، سکه و
صحبت‌هاي کهن سالِ البته ...!
البته به زودي اتفاقي رُخ خواهد داد
مورچه‌ها غمگين‌اند
فواره‌ي حوضِ بزرگِ بالاي شهر،
فرشته‌ها، عمله‌ها، روسپي‌ها،
و ظهرِ دوشنبه، هفتم خرداد ...!


لطفا سايه سارِ همين چند سطرِ ساده را
سانسور نکنيد.
يکي از نويسندگانِ مايل به عهدِ اتابکان
خواب ديده است
خداوند او را از قزوين به ري خواهد رساند
و در کتاب مقدس آمده بود
نان ارزان است هنوز
کلمه ارزان است هنوز
کتاب ارزان است هنوز
و زندگي
و دشنام، دو رويي، و اجازه بدهيد
عرض خواهم کرد
همه‌ي آن حقيقتِ لوس بي‌مزه همين است
ايرانيان هرگز در زندگي دروغ نمي‌گويند.
پس پاي صندوق‌هاي راي زانو خواهيم زد
به نام پدر، پسر و روح‌القدس ...!
آمين!
مورچه‌هاي غمگينِ من!
آمين!


(پس فالگيرِ بزرگ
از مسندِ آفتاب به زير آمد
و خطاب به خرمگسِ خسته گفت:
دريغا که در اين درازنايِ بي‌دليل
آدمي تولدِ خويش را
تنها در وحشتِ گريه آغاز مي‌کند!)
و روزنامه‌ها نوشتند
در زندگي
هرگز حق با هيچ کسي نبوده است
و اگر آدمي مي‌توانست
تنها به قدرِ شبتابي، شريکِ روشنايي شود
ديگر نيازي به عناوين آبرومند و
اخبارِ خالصِ روزگارِ خويش نداشت.


خوش باشيد مورچگانِ غمگينِ من!
جهان را
تنها براي فحاشانِ بي‌شرف آفريده‌اند. 
 

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 13:28 | 
یک شعر زیبا از w.h-oden
عقربه های ساعت را از حرکت باز بدار
تلفن را بکش
استخوانی جلوی سگ بیانداز تا صدایش را نشنوم
بگو کسی سراغی از پیانو نگیرد
وبا نوای طبل تابوت را از جای برکند
و عزاداران را خبر کن
بگو هواپیمایی در آسمان خطوط عزا ترسیم کند
و این پیام را بگوش همگان برسان:
که او مرده است
بر گردن کبوتران سفید نوار سیاه ببند
به پلیس سر گذر بگو دستکش سیاه بر دست کند
آخر
اوشمال من بود و جنوب من
شرق و غرب زندگی من
انگیزه هر روزه ام و خیال خوش هر روزه ام
او ظهر من بود و نیمه شبم
در خیالم می گفتم عشق را پایانی نیست!
اشتباه می کردم
دیگر نمی خواهم چشمم به برق ستاره ای روشن شود
همه را دور کن
رخ ماه را بپوشان و به خورشید بگو به سیاهی باز گردد
چرا از این پس چشم به دیدنشان نخواهم گشود


.....او رفت.....

 

این شعر زیبا از  w.h-oden  بود

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 19:49 | 
ستاره ها (قسمت اول)
اي ستاه ها :
ما سلاممان بهانه است  عشقمان دروغ جاودانه است!
در زمين زبان حق بريده اند :حق زبان تازيانه است!
وآنکه با تو درد دل مي کند هاي هاي گريه هاي شبانه است

اي ستاه ها :
اي که پيش ديده مني باورت نمي شود که در زمين هر کجا به هر که مي رسي
خنجري ميان مشت خود نهفته است پشت هر شکوفه تبسمي خار جانگزايِ حيله اي شکفته است
آنکه با تو مي زند صلاي مهر جز به فکر غارت دل تو نيست

اي ستاره ها:
که از جهان دور چشمتان به چشم بي فروغ ماست نامي از زمين و بشر شنيده ايد ؟
در ميان آبي زلال آسمان موج وخون و آتشي نديده ايد؟ اين غبار محنتي که در دل فضاست 
اين ديار وحشي که در فضا رهاست اين سزاي ظلمي که آشيان ماست ، در÷ي تباهي شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست  از سفينهاي که مي رود به ماه
از مسافري که مي رسد ز گرد راه از زمين حذر کنيد
پاي اين بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سياست

اي ستاره ها:
باورت نمي شود در ميان باغ بي ترانه زمين ساقه هاي سبز آشتي شکسته است
لاله هاي سرخ دوستي فسرده است
غنچه هاي نو رس اميد لب به خنده وا نکرده  مرده است
پرچم بلند سرو راستي سر به خاک سپرده است
سرخي و کبودي افق قلب مردم به خاک و خون تپيده است
دود وآتش به آسمان رسيده است

اي ستاره ها:
باورت نمي شود آن سپيده دم که با صفا و ناز که
در فضاي بي کرانه مي دميد ديگر از زمين رميده است
اين سپيده ها سپيده نيست رنگ چهره زمين پريده است
ابرهاي روشني که چون حرير بستر عروس ماه بود
پهنه هاي داغ کهنه است

ادامه دارد.......

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 20:48 | 
سلام دوست من(این تیکه کلامه منه)
چندروزیه که دلم بد جور گرفته دلم هوای بی هیچکس بودن رو داره
دیگه این دل واسه ما دل نمیشه!!!
خیلی فکر کردم که امروز چی بنویسم که به دل تو بشینه می خوام از زندگی بنویسم (موضوع تکراریه)
سهراب میگه :زندگی چیزی نیست که که لب طاقچۀ عادت از یاد منو تو برود
راست میگه سهراب نمی شه فرار کرد راه گریز نیست ناچاریم به موندن و دلتنگیهامون رو شمردن
از دید بعضی ها مثل دکارت و شریعتی و نیچه و ..زندگی پیچیده ترین کلامه
از دید بعضی ها مثل سهراب و نیما و .. زندگی فرصتیه برایه بوییدن گل
از دید بعضی ها مثل صادق هدایت و انتوان ارتو و... زندگی یه زخم زیبا و بدخیمه
(چون امشب حالم خوب نیست از دید سومی به قضیه نگاه میکنیم)
صادق هدایت میگه :در زندگی زخم هایی است مانند خوره که روح انسان را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
این جمله اگر چه تلخه ولی واقعیت محضه : زخم _ زخم _ زخم ... تاحالا به این کلمه فکر کردید :زخم ؟؟؟؟
بهرام بیضایی میگه:زخم ها رو باید تحمل کرد طول میکشه ولی خوب میشه
راست میگه استاد تجربه ثابت کرده غیر از تحمل کاری دیگر نمیشه کرد ولی
بعضی مواقع جاش میمونه (جای یه زخم سمت چپ قلب آزار میده آدمو)
احمد عزیزی  شاعر محترم میگه :
زخم ظاهر,شیون بیرون ماست
زخم باطن,جاری اندر خون ماست
.
.
.
گاهگاهی زخم لب وا میکند
عمق ما را نیز معنا میکند
.
.
.
زخم زیبایی به آهو خورده است
زخم دانش را ارسطو خورده است
.
.
.
گاه می سازد بشر با زخم نان
گاه هم میمیرد از زخم زبان
.
.
.
زخم,تصویر تپشهای شماست
زخم,عکس کشمکشهای شماست
.
.
.
زخمی ام ولی تنم خونخواه نیست
هیچ کس از زخم دلم آگاه نیست


چی میخواستیم بنویسیم چی شد!!! از زندگی به زخم رسیدیم
شاید یه کم تند رفته باشم ولی باور کنید که زندگیه امروزی یک زخم بیش نیست
با شعر قشنگ سهراب حرفهامو نیمه تموم میذارم:
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است رختها رابکنید آب در یک قدمی است....... 

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 2:47 | 
باران
دیروز غروب بود که خوابت را دیدم,در یک بعداز ظهر سگی و بدون زیبایی و
بدون یک خداحافظی ویا یک نگاه رفتی
رفتی ورفتی و باز هم رفتی ای کاش حداقل مرا از یاد می بردی
باران سیل آسا میبارید
گفته بودم که باران را دوست دارم ولی اصلا قشنگ نبود
به جان خودت قسم اصلا زیبا نیست باریدن من زیر باران
ولی یک قولی بده سر راهت که می روی یک چتر را به نیت دل من بشکن
نمیخواهم خیس شوی فقط کافیست که باران قلب مرا ببینی
آن وقت دستانت را بالا بگیر و با غرور برایم
دعا کن
بگو: خدایا اورادوست دارم ولی.... 

راستی دیشب زیر باران دعایت کردم : خدایا باران ببارد !!!!!

(بارون که اومد دستاتو باز کن هر چندتا دونه بارون که گرفتی اونقدر

منو دوست داری هرچند تا که نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم )

(م.تنها)


گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
 براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
 گفت : نه باور كن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني

(کارو)

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 0:30 | 
یک جلویش تا بی نهایت صفر ها
سلام عزیزان من
امروز میخوام گوشه هایی از یه کتاب از استاد بزرگ شریعتی رو براتون اینجا بذارم
بخونید تا بدونید که......


یک جلویش تا بی نهایت صفر ها

آدم وقتی فقیر میشه خوبیهاشم حقیر میشه
اما کسی که زور داره یا زر داره هنر می بینند  عیب هاشو
حرف حسابی میشنوند چرندهاشو
آروغ های بی جا و نفرت بارشو فلسفه ودانش و دین می فهمند
ملت ها همه همین جورند
روزی ما مسلمان ها پول داشتیم و زور داشتیم فرنگی ها از ما تقلید میکردن
اما حالا....
استادهای دانشگاههای اسپانیا وایتالیا وفیلسوفهای اروپایی
وقتی می خواستند درس بدند قبا لباده ملاهای ما رو به تن میکردنند
که یعنی ما بوعلی ورازی وغزالی ایم!
همونهایی که الان استادهای ما تو جشن ها می پوشند تا خود را
به شکل استادهای اسپانیاوایتالیاو....بیارایند
که یعنی ما کانت و دکارتیم!
صنعتگران مسیحی در اروپا تقلب که میکردنند مارک الله را
بر روی جنس های خود میزدنند یعنی که این ساخت اروپا نیست
کار بلخ و بخارا وطوس و ری و بغداد و شام است حتی روی صلیب
هم مارک الله میزدنند!
جنگهای صلیبی که شد آنها افتادند به جان ما و ما افتادیم به جان هم!
مسیحی ها و جهودها یکی شدند ومسلمانان صدتا شدند:
سنی به جان شیعه
شیعه به جان سنی
ترک به جان فارس
عجم به جان عرب
و....
مسلمانان یک مذهب ویک زبان ویک محل  توی یک مسجد هفت جور نماز جماعت میخونن!
سر ما رابه خاک بازی ... به خون سازی....فرقه سازی....دسته بندی...
به جنگهای زرگری...بحثهایی بیخودی..به عشقهاوکینهای بی ثمر....
به گریه هاوندبه های بی اثر .....  بند کردنند
ما فرستادند دنبال عصر طلایی (نخود سیاه) و طلا ها مان  را بردنند!
وما یا سرمان بند بود وندیدیم ویانخواستیم که ببینیم!
ویا به جان هم افتاده بودیم
ویا اصلا رفته بودیم به عهد بوق ..به جستجوی قبرها..بادوبروت استخوانهای
پوسیده و نبودیم که ببینیم

یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا
هیچی نبود
.
.
.
.
توضیح:دوست من  اگه دوست داری بقیه شم رو هم بخونی

 به 2 دلیل برو کتابشو بخر:
1 ـ دست من خسته شده و کم آوردم
2 ـ حقوق نویسنده و ناشر رعایت بشه
بالاخره ما هم باید این چیزارو یاد بگیریم

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 14:48 | 
سلام
سلام

امیدوارم خسته دل تنگیهات نباشی

از اینکه آمدید ممنون

یه وصیت برات دارم:

                      

                         عاشق کسی شو که دلش انقدر

                         بزرگ باشه که برای رفتن تو دلش

                                 خودتو کوچیک نکنی

|+| خط خطي شده توسط م-تنها در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 20:13 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar